|
آنكه هرگز نان به انــدوه نخورد
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388 6:46 قبل از ظهر توسط (... جواد ...) |
شکست عهدِ من و گفت :هرچه بود گذشت به گریه گفتمش : آری ولی چه زود گذشت بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت. ............................. زبیا رویان بی و ف ا ی ن د . + نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388 1:27 قبل از ظهر توسط (... جواد ...) |
روزي برايت خواهم گفت که کجاي بازي اشتباه کرديم. ............................. صدای باد ، .... کوچه ی تاریک ، .... بدون هیچ چراغی ، .... بدون هیچ آدمی ، .... که آخرش یه سرا شیبه و تهشو نمیشه دید ، .... باد میاد و من ، .... به ته کوچه نگاه میکنم ، .... باد میاد و ، .... من راه میرم ، .... صدای کلید ، .... صدای باد ، .... بوی هوس ، .... بوی مرگ ، .... بوی نفرت ، میخندیم ، .... .... ما .... همیشه میخندیم ، ... مث یه ابلیس مهربون . ....
+ نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388 0:38 قبل از ظهر توسط (... جواد ...) |
یاد دارم در غروبی سرد سرد ؛ میگذشت از کوچه ما دوره گرد؛ داد میزد کهنه قالی میخریم ؛ دست دوم جنس عالی میخریم ؛ کاسه وجنس سفالی میخریم ؛ گر نداری کوزه خالی میخریم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید ، بغضش شکست ، اول ماه است نان در سفره نیست، ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؛ بوی نان تازه هوشش برده بود؛ اتفاقا مادرم هم روزه بود ؛ خواهرم بی روسری بیرون دوید ؛ گفت : آقا سفره خالی میخرید ؟ ............................. اما دریغ و درد کس با من این نگفت کز نی نی سیاه دو چشمت
+ نوشته شده در شنبه 20 تیر1388 11:2 بعد از ظهر توسط (... جواد ...) |
|